تبليغاتX
friendly











friendly

مصاحبه ای خواندنی با "نیوشا ضیغمی"

برای دیدن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت23:18توسط آنيتا |
یه سری عکس های جالب ودیدنی توی این قسمت براتون گذاشتم.

 امیدوارم که خوشتون بیاد.

برای دیدن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت21:35توسط آنيتا |
كوتاه و خواندني از اخبار روز هاليوود

براي ديدن روي ادامه ي مطلب كليك كنيد

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت18:15توسط آنيتا |
مرغ باران

در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد

روي درياي هراس انگيز

 

و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز

 

و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج

مي زند بالاي هر بام و سرائي موج

 

و عبوس ظلمت خيس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد، -

مي كشد ديوانه واري

در چنين هنگامه

روي گام هاي كند و سنگينش

پيكري افسرده را خاموش.

 

مرغ باران مي كشد فرياد دائم:

- عابر! اي عابر!

جامه ات خيس آمد از باران.

نيستت آهنگ خفتن

يا نشستن در بر ياران؟ ...

 

ابر مي گريد

باد مي گردد

و به زير لب چنين مي گويد عابر:

- آه!

رفته اند از من همه بيگانه خو بامن...

من به هذيان تب رؤياي خود دارم

گفت و گو با يار ديگر سان

كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي گيرد.

***

اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب

باد مي غلتد درون بستر ظلمت

ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب،

مرغ باران مي زند فرياد:

- عابر!

درشبي اين گونه توفاني

گوشه گرمي نمي جوئي؟

يا بدين پرسنده دلسوز

پاسخ سردي نمي گوئي؟

 

ابر مي گريد

باد مي گردد

و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عار:

- خانه ام، افسوس!

بي چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.

***

رعد مي تركد به خنده از پس نجواي آرامي كه دارد با شب چركين.

وپس نجواي آرامش

سرد خندي غمزده، دزدانه از او بر لب شب مي گريزد

مي زند شب با غمش لبخند...

 

مرغ باران مي دهد آواز:

- اي شبگرد!

از چنين بي نقشه رفتن تن نفرسودت؟

 

ابر مي گريد

باد مي گردد

و به خود اين گونه نجوا مي كند عابر:

- با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن،

در شبي كه وهم از پستان چونان  قير نوشد زهر

رهگذار مقصد فرداي خويشم من...

ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اينچنين توفان

كه تواند داشت منظوري كه سودي در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسكين! زندگي زيباست

خورد و خفتي نيست بي مقصود.

مي توان هر گونه كشتي راند بر دريا:

مي توان مستانه در مهتاب با ياري بلم بر خلوت آرام دريا راند

مي توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاري زد لبي بوسيد.

ليكن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير

كه به زير چشم توفان بر مي افرازد شراع كشتي خود را

در نشيب پرتگاه  مظلم خيزاب هاي هايل دريا

تا بگيرد زاد و رود زندگي را از دهان مرگ،

مانده با دندانش آيا طعم ديگر سان

از تلاش بوسه ئي خونين

كه به گرما گرم وصلي كوته و پر درد

بر لبان زندگي داده ست؟

 

مرغ مسكين! زندگي زيباست ...

من درين گود سياه و سرد و توفاني نظر باجست و جوي گوهري دارم

تارك زيباي صبح روشن فرداي خود را تا بدان گوهر بيارايم.

مرغ مسكين! زندگي، بي گوهري اين گونه، نازيباست!

***

اندر سرماي تاريكي

كه چراغ مرد قايقچي به پشت پنجره افسرده مي ماند

و سياهي مي مكد هر نور را در بطن هر فانوس

و زملالي گنگ

دريا

در تب هذيانيش

با خويش مي پيچد،

وز هراسي كور

پنهان مي شود

در بستر شب

باد،

و ز نشاطي مست

رعد

از خنده مي تركد

و ز نهيبي سخت

ابر خسته

مي گريد،-

در پناه قايقي وارون پي تعمير بر ساحل،

بين جمعي گفت و گوشان گرم،

شمع خردي شعله اش بر فرق مي لرزد.

 

ابر مي گريد

باد مي گردد

وندر اين هنگام

روي گام هاي كند و سنگينش

باز مي استد ز راهش مرد،

و ز گلو مي خواند آوازي كه

ماهيخوار مي خواند

شباهنگام

آن آواز

بر دريا

پس به زير قايق وارون

با تلاشش از پي بهزيستن، اميد مي تابد به چشمش رنگ.

***

مي زند باران به انگشت بلورين

ضرب

با وارون شده قايق

مي كشد دريا غريو خشم

مي كشد دريا غريو خشم

مي خورد شب

بر تن

از توفان

به تسليمي كه دارد

مشت

مي گزد بندر

با غمي انگشت.

 

تا دل شب از اميد انگيز يك اختر تهي گردد.

ابر مي گريد

باد مي گردد...

                                                                                    احمد شاملو

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت23:32توسط آنيتا |
رو به غروب

در دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد .

 

لب هاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد .

 

در هم دويده سايه و روشن .

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد .

 

همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد .

 

خطي ز نور روي سياهي است :

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد .

 

ديوار سايه ها شده ويران .

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد .

                                                                      سهراب سپهری

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت23:26توسط آنيتا |
+نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت22:59توسط آنيتا |
همسفر . . .

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته

نبودنت فاجعه بودنت امنیته

تو از کدوم سرزمین تو ار کدوم هوایی

که از قبیله ی من یه آسمون جدایی

 

 

اهل هر کجا که باشی قاصد شکفتنی

توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی

پاکی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی

قد آغوش منی نه زیادی نه کمی

 

 

منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

منو با خودت ببر من به رفتن قانعم

خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم

 

 

ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من

چه خوبه با تو رفتن رفتن همیشه رفتن

چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن

هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن

 

 

چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت

عمر کوچک من وتو دم واپسین نداشت

آخر شعر سفر آخر عمر منه

لحظه ی مردن من لحظه ی رسیدنه

 

 

منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

منو با خودت ببر من به رفتن قانعم

خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت13:12توسط آنيتا |
+نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت12:50توسط آنيتا |
یه دل دارم . . .

یه دل دارم خدا داره

زمین داره هوا داره

میونه دریایه غمش

کشتی و نا خدا داره

یه دل دارم ترک داره

ترس و یقین و شک داره

رو بام برفیش همیشه

یه دنیا بادبادک داره

یه دل دارم وفا داره

یه طاقی از طلا داره

تو بهترین جاش یه دونه

قصرو یه پادشاه داره

یه دل دارم نگین داره

هوا داره زمین داره

تو دریای پر از غمش

قایق و سرنشین داره

یه دل دارم غصه داره

قفلای سر بسته داره

از اونا که میان میرن

که عالمه قصه داره

یه دل دارم خیال داره

عین پرنده بال داره

زخمیه اما زخماشم

تماشا داره فال داره

یه دل دارم درد داره

زمستون سرد داره

رنگ بهارو ندیده

خزونای سرد داره

یه دل دارم شیشه داره

تبر داره تیشه داره

آرزوهایی که شاید

یه روزی وا می شه داره

یه دل دارم دعا داره

خوبی داره خطا داره

خودش می گه تو این زمون

این دل کجا بها داره

یه دل دارم صدا داره

شادی که نه بلا داره

یه جاش کویری یه جاش ابر

هر کدومو جدا داره

یه دل دارم جنون داره

سرخیه رنگ خون داره

عاشقه و خودش می گه

هر چی داره از اون داره

یه دل دارم دونه داره

لاله داره پونه داره

طفلکی فهمیده که یه

صاحب دیوونه داره

اصلا یادم نبود که دل

پیش خودم نیست و کجاس

از ته دل نه نمیگم

ولی اگر که دل نبود

دروغ چرا تو دنیامون

انقد غم و مشکل نبود

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29ساعت11:25توسط آنيتا |
                           تسلی خاطر

دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان بادیه بنشسته فرد

ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم

می زند حرفی به دست خود رقم

گفت ای مفتون شیدا چیست این؟

می نویسی نامه ؟سوی کیست این؟

هرچه خواهی در سوادش رنج برد

تیغ صرصرخواهدش حالی سترد

کی به لوح ریگ باقی ماندش؟

تا کسی دیگر پس از تو خواندش

گفت شرح حسن لیلی می دهم

خاطر خود را تسلی می دهم

می نویسم نامش اول و از قفا

می نگارم نامه ی عشق و وفا

نیست جز نامی از او در دست من

زان بلندی یافت قدر پست من

ناچشیده جرعه ای از جام او

عشق بازی می کنم با نام او

+نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27ساعت10:53توسط آنيتا |
من آمده ام وای وای

من آمده ام. . .

سلام دوستای گلم دیگه ببخشید

بالاخره برگشتم

انشالله با نظرهای خوب شما یه وب خوب با مطالب خوب در اختیارتون بذارم.

+نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27ساعت10:25توسط آنيتا |

زندگي دفتري از خاطه هاست . . . يك نفر در دل شب / يك نفر همدم خوشبختيهاست / يك نفر همسفر سختيهاست / چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد . . .ما همه همسفريم

 

 

 

 

 

 

 

هميشه قبرستاني در قلبت براي خاكسپاري خطاهاي دوستانت بساز.

 

 

 

 

 

 

 

دريا باش

اگر كسي سنگ به سويت پرتاب كرد سنگ غرق بشه نه اين كه تو متلاطم بشي.

+نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت16:23توسط آنيتا |
+نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت11:57توسط آنيتا |

تپش سایه دوست

تا سواد قریه راهی بود
چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی
شب درون آستین هامان
می گذشتیم از میان آبکندی خشک
 از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار
 کوله بار از انعکاس شهرهای دور
 منطق زبر زمین در زیر پا جاری
زیر دندانهای ما طعم فراغت جابجا می شد
پای پوش ما که ازجنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین میکند
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد
هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران می رفت
بر فراز آبگیری خودبخود سرها همه خم شد
روی صورت های ما تبخیر می شد شب
و صدای دوست می آمد به گوش دوست

                                                                                                       سهراب سپهری

+نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت11:50توسط آنيتا |

توی این قسمت براتون یه سری اس ام اس گذاشتم.

امیدوارم که خوشتون بیاد.

 

می گن خدا ابر رو به گریه می ندازه تا گل بخنده پس هر وقت بارون اومد یادت باشه بخندی.

 

2چیز هیچ وقت از یاد آدما نمی ره : 1 /دوستای خوب 2/روزهای خوب. 1 چیز هم هیچ وقت از دل آدما نمیره: روزهای خوبی که با دوستای خوب گذشت.

 

انواع چیپس

1/ساده مثل دلت

2/نمکی مثل حرفت

3/فلفلی مثل چشمات

4/گوجه ای مثل لپت . . .

 

گرمی سلام آتش خاطره هاست پذیرا باش گرچه میان ما فاصله هاست.

 

اگر دیدی گوشه ی قلبت سنگینی می کنه من رو ببخش (گوشه نشین قلبتم)

 

در زندگی بارون نباش که فکر کنن خودت رو با منت به شیشه می کوبی ابر باش تا منتظرت باشن که بباری.

 

1. . . 2 . . . 3 . . .4 . . .را شمردم تک تک /آهسته به دنبال تو رفتم به شک / وقتی که بزرگتر شدم فهمیدم/ تمرین جدایی است قایم باشک.

 

گوش گوش دو تا گوش /2دست باز یه آغوش/بیا بگیر قلبمو یادم تو را فراموش/چوب چوب یه گردن جایی نری تو بی من/دق می کنم میمیرم اگه دور بشی از من /دست دست دو تا پا یاد تو مونده اینجا. . .

 

 

نخ داخل شمع از شمع پرسید: چرا وقتی من می سوزم تو آب میشی؟ شمع جواب داد: مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه من اشک نریزم؟

 

می گن دل آدما اندازه ی مشتشونه پس چه طور یه دریا خوبی/یه دنیا مهربونی / یه آسمون عشق و یه کهکشان محبت تو دل تو جا می گیره؟

+نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت20:24توسط آنيتا |
خلوت

عاشقی در هوس نمی گنجد

آسمان در قفس نمی گنجد

عشق یعنی عقاب خاطر ما

زیر بال مگس نمی گنجد

باده خواریم و رند و شیوه ی ما

در خیال عسس نمی گنجد

دلم انگشتریست خون آلود

که به انگشت کسی نمی گنجد

عطر این غنچه ی معمایی

در سر خار و خس نمی گنجد

بر نگینی که عین دلتنگی ست

نام فریادرس نمی گنجد

بی نفس می کنیم یاد لبش

گر چه این جا نفس نمی گنجد

منم و عشق و خلوتی که در آن

هیچ کس هیچ کس نمی گنجد                                                                                           

                                                                                                            سید حسن حسینی

+نوشته شده در یکشنبه 1387/02/08ساعت13:23توسط آنيتا |
+نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت16:46توسط آنيتا |

فانوس مشكي. . .

 

توي دنيايي كه قلبا هر كدوم يه جا اسيرن

كاش به فكر اونا باشيم كه از اين زمونه سيرن

 

اونا كه تو عصر آهن تشنه ي يه جرعه يادن

كاش كه دست كم نگيريم اينجور آدما زيادن

 

نذاريم كه تو چشاشون بشينه دونه ي اشكي

اونا فانوسن و خاموش آره فانوساي مشكي

 

دنياشون شايد يه شهره خالي ازقهرو دورنگي

توي سينشون يه قلبه جاي اين دلاي سنگي

 

چهرشون شايد به ظاهر مثل ديگران نباشه

اما نور مهربوني توي شهرمون مي پاشه

 

غم چشماشون عجيبه توي خاطرا مي مونه

ما ازش خبر نداريم چيزي رو كه اون مي دونه

 

توي اين عصر پر از درد خيلي آدما يه دنيان

خيليا تو جمع دنيا  بي قرار و تك و تنهان

 

زير سايه ي سلامت هواشونو داشته باشيم

توي جمع بي قرارا عطر خوشبختي بپاشيم

 

به بهونه ي زمونه نذاريم كه برن از ياد

بذاريم زنده بمونن مثل عشق پاك فرهاد

 

قصه ي فانوس مشكي صحبت ديروزوفرداس

قصه شون مال حالا نيست ازحالا كه ته دنياس

 

نمي گم با اين ترانه گل كنه محبتامون

جايي رو بايد بگيرن هميشه توفرصتامون

 

اين ترانه يه اشارس به دلاي خواب و بيدار

كه به ياد اونا باشيم همه به اميد ديدار

 

غم تنهايي رو بايد از نگاهشون بخونيم

خدا خيلي مهربونه اگه ما بنده ي اونيم

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت16:18توسط آنيتا |

ماجراي دو تا گل سرخ

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش

دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

 

 

خونه ي  اون حالا تو يه گلدونه سفالي بود

جاي يارش چقدر تو اين غريبي خالي بود

 

 

يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دو بوته داشت

يه بهار اون دوتارو كنار هم تو باغچه كاشت

 

                                                  با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن

قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن

 

 

شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود

عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود

 

 

روزاي غنچگيشون چقدر قشنگ و خوش گذشت 

حيف لحظه هايي كه چكيد ومرد و برنگشت

 

 

گلاي قصه ي ما اهالي شهر بهار

نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار

 

 

فكر مي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ

بميرن با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ

 

 

يه روز اما يه غريبه اومد و آروم و ترد

يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد

 

 

اون يكي قصه ي اين رفتن و باور نمي كرد

تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد

 

 

گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير

هر كدوم يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير

 

 

هيچ كي از عاقبت اون يكي با خبر نبود

چي مي شد اگه تو دنيا قصه ي سفر نبود

 

 

قصه ي گلاي ما حكايت عاشقياس

مال ياسا پونه ها اطلسيا رازقياس

 

 

كه فقط تو كار دنيا دل سپردن بلدن

بدون اين كه بدونن خيلي ها خيلي بدن

 

 

يكيشون حالا تو گلدون سفال خيلي عزيز

اون يكي برده شده واسه عيادت مريض

 

 

چقدر به فكر هم اما چقدر دربه درن

اونا ديگه تا ابد از حال هم بي خبرن

 

 

روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره

اين بلا هارو سر خيلي كسا در مياره

 

 

بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره
توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره

 

 

اين يه قانون شده چه تو زمستون چه بهار

نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار

 

 

اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد

حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد

 

 

ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه

خوبارو كنار هم مياره بعدم مي چينه

 

 

كاش دلايي كه هنوزم مي ثپن واسه بهار

در امون بمونن از بازيه تلخ روزگار

+نوشته شده در دوشنبه 1387/01/26ساعت16:50توسط آنيتا |
+نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت14:58توسط آنيتا |
معشوق. . .

تو نه بارونی نه شن باد

تو نه مرهمی نه فریاد

تو نه خسته ای نه هم پا

تو نه از غیری نه از ما

تو نه بیرون نه درونی

ته نه ارزون نه گرونی

تو نه خاکی پوشش گنج

نه یه مهره روی شطرنج

تو فقط هستی که باشی

تو نه مرگی نه تلاشی

نمی تونم نمی تونم

تو رو هم صدا بخونم

تو یه روز سبزی یه روز زرد

یه روز همدردی یه روز درد

اگه اشتباه میخونم

بگو راست بگو بدونم

تو کدوم رنگی کدوم بو

اگه سکه ای کدوم رو

که نه ظلمت نه فروغی

نه رکودی نه بلوغی

نکنه حرفای خامم

خاطر عزیز رو آزرد

نکنه اسم حقیرم

تو کتابای تو خط خورد

+نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت14:48توسط آنيتا |
من و گنجشکای خونه. . .

چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن

ای که حرفای قشنگت

منو آشتی داده با من

من و گنجشکای خونه

 دیدیدنت عادتمونه 

به هوای دیدن تو

پر می گیریم از تو لونه

باز میایم که مثل هر روز

برامون دونه بپاشی

من و گنجشکا می میریم

تو اگه خونه نباشی

همیشه اسم تو بوده

اول وآخر حرفام

بس که اسم تو رو خوندم

بوی تو داره نفسهام

+نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت14:36توسط آنيتا |
حرف . . .

اگه سبزم اگه جنگل

اگه ماهی اگه دریا

اگه اسمم همه جا هست

روی لب ها تو کتابا

اگه رودم اگه گنگم

مثل مریم اگه پاک

اگه نوری به صلیبم

اگه گنجی زیر خاک

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

اگه پاکم مثل مبعد

اگه عاشق مثل هندو

مثل بندر واسه قایق

واسه قایق مثل پارو

اگه عکس چهل ستونم

اگه شهری بی حصار

واسه آرش تیر آخر

واسه جاده یه سوار

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم

اگه حرفای قشنگ هر کتابم

برای اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سیلم پیش تو قد یه قطره

اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن

اگه تن پوش بلند هر درختم

پیش تو اندازه ی دگمه ی پیرهن

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

اگه تلخی مثل نفرین

اگه تندی مثل رگبار

اگه زخمی زخم کهنه

بغض یک در رو به دیوار

اگه جام شوکرانی

تو عزیزی مثل آب

اگه ترسی اگه وحشت

مثل مردن توی خواب

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

+نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت13:31توسط آنيتا |
+نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت17:46توسط آنيتا |
شبی یاد ندارم که چشمم بخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز و باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من به در می رود

چو فرهادم آتش به سر می برد

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری و نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من ایستاده ام تا بسوزم تمام

تو را شعله ی عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

سعدی

+نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت11:44توسط آنيتا |
+نوشته شده در دوشنبه 1387/01/12ساعت12:7توسط آنيتا |
زیباترین لحظه

زیباترین لحظه رسیدن به آغوش زمان است

وبالارفتن از نردبان دقیقه

ورسیدن به ثانیه

ودر آن نور شدن

ودیگر هیچ تافردای دگر

+نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت22:35توسط آنيتا |
هّمه ی پنجره ها باز به شب باز شدند

دل تو همدم من نیست که نیست

غزل گیسوی شعرم را باز

دست تو خواهد بافت

تا غزل های شب تکرارم

باز هم نام تو را واژه کنند

+نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت14:19توسط آنيتا |
پرتو عمر چراغیست که در بزم وجود

به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است

+نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت0:39توسط آنيتا |
من این شعر رو خیلی دوست دارم . از ترانه های قدیمیه گوگوشه .

امیدوارم شمام دوست داشته باشید.

                        غریب آشنا

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

تو با اسب سپید مهربونی اومدی

تو از دشتای دور و جاده های پر غبار

برای هم صدایی هم زبونی اومدی

تو از راه می رسی پر از گرد و غبار

تمومه انتظار همراهت بهار

چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت

چه خوبه پاک کنم غبار رو از تنت

غریب آشنا دوستت دارم بیا

منو همرات ببر به شهر قصه ها

بگیر دست منو تو اون دستات

چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

تو زندونم با تو من آزادم

غریب آشنا دوستت دارم بیا

می شینم می شمرم روزا و لحظه ها

تا برگردی بیای بازم اینجا

چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

تو زندونم با تو من آزادم

+نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت0:35توسط آنيتا |